خسته شدم من به خدا از این روزگار بی وفا
آخه تا کی غصه و غم میخواد بشینه تو دلا
من به خدا خسته شدم دیگه نمیخوام بمونم
همش شده رویای من کی سر میاد دنیای من
نمیخوام نه نمیخوام دیگه زندگی کنم
کاش می شد تموم بشه قصه زندگیم
دیگه از خودم بدم میاد! آخه خیلی خودخواهم!
آخه تو رویای شب خوشبختی رو با خود دیدم
آره خیلی خنده داره بودن شیشه و سنگ
با هم و کنار هم حتی تو رویای من
من میخوام فرار کنم حتی از سایه غم
اما انگار نمونده غیر مرگ دوای من!
بیا بیا با هم بریم یک فکر بهتر بکنیم
واسه رهایی از غمها شعر رفاقت بخونیم
بیا!!!!!!!!!!!!!







بنویس قلمم... هیچ نداشتم و بی هیچ رهسپار
نهایت
شدم! بنویس سفرم کوتاه بود اما هر روزش با خدا
بود....
قلمم گریه نکن... بنویس.... بنویس ....اینجا
هیچکس تو را
سرزنش نخواهد کرد... بنویس همدمم! بنویس
آمدیم و تنها رهسپار میشویم بنویس گله ای نداریم
بنویس
عشق عطش نیست.... بنویس فرداها
زیباست...میدانم! بنویس ما مسافریم و جاده
های مسافران بوسه میزند.
بنویس که روزی خواهد آمد که او را در کنار خود
خواهی دید و.......